close
تبلیغات در اینترنت
دانلود آهنگ جدید
وقتی مچ شوهرم را با خانم منشی اش گرفتم
جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

  • نویسنده :
  • بازدید : 327 مشاهده
  • دسته بندی : حوادث ,

رکنا: دختر جوانی که به امید زندگی رویایی به پیشنهاد ازدواج مرد پولدار در مشهد پاسخ مثبت داده بود هیچ گاه فکرش را نمی کرد زندگیش این گونه تباه شود.

 

با آن که در رشته مامایی تحصیل می کردم اما وقتی اعضای خانواده ام مرا خانم دکتر صدا می زدند احساس غرور می کردم. دوست داشتم هرچه زودتر تحصیلاتم به پایان برسد تا با استخدام در یک بیمارستان و یا تاسیس مطب مامایی، پدر و مادرم را از شرایط بد اقتصادی نجات بدهم اما ...زن 24 ساله در حالی که عنوان می کرد رویاهای طلایی من تعبیری جز سیاهی و بدبختی نداشت، به تشریح ماجرای ازدواجش با یک مرد پولدار پرداخت و به کارشناس اجتماعی کلانتری آبکوه مشهد گفت: در یک خانواده پرجمعیت به دنیا آمدم. پدرم یک کارگر ساده بود و به سختی هزینه های زندگی مان را تامین می کرد. بسیاری از خواهران و برادرانم ترک تحصیل کرده بودند و به پدر و مادرم کمک می کردند. در این میان تنها من و یکی از برادرانم وارد دبیرستان شده بودیم که پدرم تصمیم گرفت به مشهد مهاجرت کند تا شاید با دست فروشی در شهر بتواند زندگی بهتری را برای ما فراهم کند این گونه بود که همه دارایی هایمان را در روستا فروختیم و در یکی از مناطق حاشیه شهر مشهد ساکن شدیم. اگرچه چهار خواهر و دو برادرم ازدواج کرده بودند اما باز هم پدرم بامشکلات مالی زیادی دست به گریبان بود.او همه تلاش خود را برای رفاه و آسایش ما به کار می بست اما همواره زندگی را به سختی می گذراندیم و از عهده مخارج شهرنشینی برنمی آمدیم. با این وجود من سعی می کردم با قبولی در دانشگاه به جایی برسم که بتوانم اعضای خانواده ام را از فقر مالی نجات بدهم. هر شب در رویاهایم با سکه های طلا بازی می کردم و یا به حساب و کتاب پول هایم در بانک های مختلف می پرداختم. در همین آرزوها سیر می کردم که بالاخره در رشته مامایی وارد دانشگاه شدم. از آن روز به بعد پدرم با چهره ای خندان مرا خانم دکتر صدا می کرد و من هم به آن ها قول می دادم که روزی اسکناس های زیادی را روی سرشان خواهم ریخت. روزها به همین ترتیب سپری می شد تا این که در ترم آخر دانشگاه مرد پولداری از من خواستگاری کرد. او مدیر یک شرکت بازرگانی بود و پس از طلاق همسرش با دو فرزند 3 و 7 ساله اش زندگی می کرد. من هم که عاشق پول های او شده بودم و خوشبختی را در زرق و برق چک های مسافرتی می دیدم به خواستگاری اش پاسخ مثبت دادم. با وجود 15 سال اختلاف سنی سعی می کردم به فرزندان او مهر بورزم و آن ها را همانند مادرشان دوست داشته باشم. اگرچه پدر و مادرم مخالف این ازدواج بودند اما من درسم را رها کردم و تنها به زندگی با او فکر می کردم. چند ماهی از ازدواجمان سپری شده بود که فهمیدم همسرم مردی پرخاشگر و عصبی است. او دست بزن داشت و با هر بهانه ای مرا کتک می زد ولی من چیزی از مشکلاتم به خانواده ام نمی گفتم تا آن ها ناراحت نشوند اما چند روز پیش مچ شوهرم را با مژگان گرفتم صحنه بدی بود  و فهمیدم که او با منشی شرکت به نام مژگان رابطه دارد و می خواهد با او ازدواج کند وقتی این موضوع را به او گفتم ناگهان فریاد زد: من دیگر تو را نمی خواهم وسایلت را جمع کن و به خانه پدرت باز گرد. حال نمی دانم چگونه نزد پدرم بازگردم درحالی که آینده ام را این گونه خراب کرده ام و تحصیلاتم نیز ناتمام مانده است
شبکه اجتماعی دوست

مطالب مرتبط

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی